فرگشت

دیروز داشتم کتابی در باب فرگشت (تکامل) می‌‌خوندم. نوشته بود بچه‌های اکثر موجودات، مثلا فیل و زرافه و آهو و کرگدن و غیره، به فاصله‌ی حداکثر چند ساعت پس از به دنیا اومدن می‌تونن روی پای خودشون بایستند و راه بروند، و بدون سرپرستی مادر زندگی کنند (پدر که اصلا حرفش هم نبود،‌ همه‌شون از خیلی وقت قبل رفتند دنبال عیش و نوش با رفقاشون).

 

حالا این از سایر موجودات، بعد میایم سراغِ فرزندِ این انسانِ اشرف مخلوقات. راه رفتنشون ظرف چند ساعت که پیش‌کش، این‌که تا سی و هشت - نه سالگی (و بعضی‌ها شست - هفتاد سالگی) باید باباجون خرجیشون رو بده وگرنه از گرسنگی تلف می‌شوند هم به کنار، ولی دیگه این‌که برای این‌که شب‌ها خواب بروند باید دو ساعت بابا و بعد جداگانه دو ساعت دیگه مامان وقت بگذارند بغلشون کنند، لالایی بخونند و هزارتا حرکات آکروباتیک دربیارند واقعا نوبره. 

 


  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥


دی‌نی‌نِوِشت - اسم

من هنوز اسم مشخصی ندارم. حالا یه توافق تقریبی بین بابا و مامان روی اسم "حنا" صورت گرفته، ولی هنوز صد در صد نیست. داستانش خیلی طولانیه.


بابا همش کله‌اش توی کامپیوتره. یا داره کار می‌کنه، یا اخبار می‌خونه یا این مقالات علمی ضد و نقیض. اول‌ها یه مقاله خونده بود که بچه چندماه اول، هم شبیه قورباغه است و هم ژن‌هاش و دست و پاش و این‌ها واقعا مثل دست و پای قورباغه کار می‌کنه. حالا نمی‌دونم این نتیجه‌ی تحقیقاتِ خفنِ کدوم دانشمند بی‌کاری بوده، ولی در هر صورت که جناب بابا اسم منو گذاشته بود "قوری"! بعد چون مامان خیلی اصرار داشت که اسم بچه باید اسم خدا پیغمبر باشه بابا بهم می‌گفت قورعلی یا قورالله (یعنی قورباغه‌ی خدا)، یا "ماشاءالله قوری" . ظاهرا دوستِ خدابیامرزدایی احمد اسمش رو گذاشته بودند "ماشاءالله حسین" که یه وقت چش نخوره تلف بشه، بابا هم می‌گفت فعلا به بچه بگیم ماشاءالله قوری. بالاخره که بعد از کلی حرص و جوش مامان که "بابا بچه اسم حسابی می‌خواد" و "بچه‌ام ناراحت میشه"، بابا سوئیچ کرد به اسم "دی‌نی". قرار شد تا اسم مناسب پیدا بشه بهم بگند "دی‌نی". تا این اواخر هم اسم من "دی‌نی" بود. 


دیگه از ماه های پنجم ششم بود که تمام فامیل به تکاپو افتادن که یک اسم مناسب و زیبا برای من پیدا کنند. تمامی اسم‌ها هم خیلی دقیق از تمامی جنبه‌های مختلف مورد مطالعه قرار می‌گرفت: طرز نوشتنش، اینکه توی انگلیسی و جنوب فرانسه و همچنین قبایل اتانازی و سرخپوستان خلیج کورتز چطوری تلفظش می کنند، و این‌که بچه‌های تخس مدرسه چطوری می‌تونند مسخره‌اش کنند. یکی دو تا اسم هم نبود ها. خیلی هم قضیه جدی بود. فقط بگم که به طور نمونه برای اسم "سلطنت" و "گردآفرید" هرکدوم یک هفته‌ی تمام بحث و بررسی صورت گرفت. 


مامان، هم اسم‌های مدرن رو دوست داره، و هم حتما می‌خواد اسم من مذهبی هم باشه. این بود که پیشنهاد داد "نازنین زهرا" بگذاریم. بابا هم که اصلا از این به قول خودش "قرتی‌بازی‌ها" خوشش نمیاد یه دفعه افتاد رو دنده‌ی لج که حالا که این‌طور شد اسمش رو باید بگذاریم "رقیه سوولماز" (اووش رو هم خیلی می‌‎کشید). مامان هم حرص می‌خورد. 


بالاخره که یک روز نفهمیدم چی شد که اسم حنانه و حنا اومد وسط. هردوی بابان و ماما (ببخشید من یه کم زبونم میگیره) به طرز شگفت  آوری با هم سر این اسم یه ذره موافق بودند. ولی حالا دعوا شده بود که مابان اول این اسم رو پیدا کرده یا باما.  بالاخره که هنوز هم این مشکل رفع نشده، ولی فعلا ظاهرا که بیخیال دعوا شدند. حالا بحث بر سر اینه که توی شناسنامه بگذارند "حنانه" و بعد توی خونه صدا کنن "حنا" یا برعکس. بابا میگه "ما که نمی‌دونیم این بچه چی از آب در میاد. شاید یه روز خواست بشه خانم جلسه‌ای. باید یه اسمی داشته باشد که پرطمطراق باشه مثلا بتونن بگن حاجیه خانوم حنانه!"  بابا نونش رو کلی تشدید میده.


در نهایت فعلا قرار شده حالا من به دنیا برم بعدش اونا منو نگاه کنن ببینن چه اسمی بهم میاد. اینه که فعلا اسمم صد در صد نیست هنوز.

  
نویسنده : حنا ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥


دی‌نی‌نِوِشت - اورژانس

دیروز حوالی ظهر خیلی خسته و کوفته بودم، گفتم یه قیلوله بزنم. اون قدر خسته بودم که دیگه نفهمیدم چند ساعت خوابم طول کشید. فکر کنم شش-هفت ساعتی شده بود. ظاهرا مامان دیده بوده تکون نمی‌خورم ترسیده بوده.

  

وقتی که چشمم رو که باز کردم خدا نصیب دشمنتون نکنه. مامان رو تخت بیمارستان بود و سه چهار تا پرستار شش طرف تخت وایساده بودند و کلی دستگاه و سنسور و خرت و پرت وصل کرده بودند از سر تا پای مامان. یکی نمی‌دونست فکر می‌کرد عمل جراحی قلب باز دارن انجام می‌دند.  یکی از اون پرستارهای بی‌جنبه هم افتاده بود رو شکم مامان و هی از این‌ور و اون‌ور با مشت و آرنج فشار می‌داد. یکی نبود بهش بگه خانوووم! آدم اینجا خوابیده‌ها! خودت خوشت میاد وقتی خوابیدی یکی هی بیاد یه مشت بزنه تو سرت یه آرنج تو پهلوت؟ عجب آدم‌هایی پیدا می‌شن به ابالفضل! 


بالاخره که ما تو این دنیای شکمی تکلیف‌مون رو نفهمیدیم. ما یه تکون بخوریم این مامان خانوم شروع می‌کنه غر زدن که "بچه آروم بیگیر! چقدر  می‌جنبی آخه! چهل و هشت ساعته نگذاشتی خواب به چشمم بیاد! جزجگر بیگیری، اینقدر لگد نزن به معده‌ام، دارم بالا میارم." 
دو دقیقه هم که می‌خوابیم که چه قشقرقی راه میندازن.
 عجب گرفتاری شدیم‌ ها!

 


  
نویسنده : حنا ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥