این وبلاگ به این آدرس منتقل شد.

متاسفانه پرشین‌بلاگ به دلیل به قول خودش «مشکلی» چندین هفته امکان دسترسی به کلیه‌ی وبلاگ‌ها را قطع کرده‌ بود،‌ و همین حالا هم کلی از پست‌های جدید را پاک کرده (حداقل ۲۰ پست آخر)، امکان نظردهی و ویرایش تعداد زیادی از پست‌های نیمه‌کاره را نمی‌دهد و ایمیلی که برای گزارش مشکلات داده‌اند تمامی ارسال‌ها را برگشت می‌دهد. من به ناچار و به تدریج پست‌ها را به آدرس جدید انتقال خواهم داد.

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦


گربه‌های محله‌ی ما

زندگی استادیاری در تمامی دنیا زندگی بسیار پرمشغله و با استرس و حالا خیلی هم همش نخواهیم بد بگیم پرهیجانیه (فقط یه کم هیجانش خیلی بیش از حد زیاده). 

خونه‌ی ما یه جای تپه‌ای و نسبتا جنگلیه که چون نزدیک محل کارمون بوده گرفتیمش (بچه‌های یزدی هم‌جوار به محلمون میگن دِه-بالا. متاسفانه این غیر یزدی‌ها هم یاد گرفتن ولی به جای دِه-بالا میگن دِهِ بالا. حالا هرچی هم اصرار می‌کنی که آقا این دِهِ بالا نیست و "دِه-بالا"ست به گوششون نمیره. دیگه این دفعه بهشون گفتم این دِه-بالا اصلش the bala بوده. ایشالا درست بگن از این به بعد). 

اکثر همسایه‌های ما خانم‌های پیری هستند که پول عظیمی از شوهرشون (که ازش طلاق گرفتند یا از دنیا رفته یا به طرز مرموزی کشته شده) بهشون به ارث رسیده و بالاخره برای خودشون دم و دستگاهی راه انداختند. اکثرا هم ماشین‌های غول‌پیکر گرون قیمت دارند که باهاش توی خیابون‌های اطراف ویراژ میدند و برای رضای خدا هم که شده به هیچ‌یک از علائم راهنمایی کوچکترین وقعی نمی‌نهند.

ولی حالا بین اینا، یکی از این همسایه‌های عزیز ما یه خانم بسیار نازنینِ بسیار پیری است که هرروز برای گربه‌ها غذا می‌گذاره. یعنی خودش گربه نداره، ولی هویجوری دمِ درِ پارکینگ خونه‌اش هر روز برا گربه‌های بیرون غذا میگذاره. بالاخره حدود 10-12 تا گربه همیشه دور و بر خونش دارن می‌چرخند. 

حالا جالبی این گربه‌ها این‌جاست که هفت روز هفته شب هر ساعتی که ما برسیم خونه، 9 شب، 11 شب، 2 بعد از نصف شب، این گربه‌ها یه جایی دور هم نشستند و بساط شب‌نشینی شون براست. یه نیم‌نگاهی به ما یا ماشین ما می‌اندازند و خیلی هم تحویل نمی‌گیرند. بعد صبح هم هر ساعتی میایم بیرون (حتی 10 و11 صبح) اینا یه جایی توی آفتاب ولو شدند (حالا یا رو زمین یا بالای داربست یا سقف یه ماشینی چیزی) و چشم‌هاشون رو نازک کردند و دارند چرت میزنند. پریروزها داشتم با خودم می‌گفتم اینا زندگی می‌کنند، ما هم این‌جوری از صبح تا شب بدو بدو  زندگی می‌کنیم. باور بفرمایید به جان شما نباشه به جان خودم من دو دقیقه این آرامش گربه‌ها رو می بینم اصلا فشار خونم دو سه پله میاد پایین، از بس که اینا بی‌خیالند. 

یه استادیار جدید اومده دانشگاه ما با هم خیلی دوستیم. بهش گفتم بره یه گربه بگیره برای شرایط روحیش خوبه. ما که علیامخدره همون اول بسم الله سر سفره عقد با مشت کوبیدن روی میز و خیلی روشن و واضح کردند که اصلا و ابدا خوششون نمیاد هیچ موجود زنده‌ای که زبان آدمیزاد حالیش نمی‌شه (اعم از حیوان و انسان) هیچ جایی دور و بر ایشون پیداش بشه. حالا این لیست ایشون از گنجشک شروع می‌شه، تا مارمولک (که حضرت علّیه بهش میگن تمساح) و گربه (که توی خونه‌ی ما به ببر بنگال معروفه). اینه که ما توی خونه‌مون که جرات آوردن اسم گربه رو نمی‌کنیم چه برسه که گربه داشته باشیم. ولی حالا بنده تمام حظ روزانه‌ام اینه که توی مسیری که میرم سر کار، گربه‌های همسایه‌مون رو نگاه کنم و حسرت بخورم که ای کاش من هم الان می تونستم توی آفتاب یه جایی ولو بشم و چرت بزنم. حالا حتما رو سقف ماشین همسایه لازم نیست باشه، یه جایی مثلا روی زمین صاف.

دیدن این گربه‌ها کلی من رو به تفکرات فلسفی وا می‌داره. چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم شاید علتش این باشه که توی این صد سال گذشته زندگی این گربه‌ها این‌قدر با تکنولوژی عوض نشده که زندگی ما انسان‌ها شده. اینا همون‌جوری زندگی می‌کنند که زمان خدابیامرز پدربزرگ‌های ما زندگی می‌کردند. بالاخره که تنها چیزی که احتمالا توی دنیای شلوغ پلوغ امروزی بدون تغییر مونده باشه لایف استایل این گربه‌ها باشه. سرتون رو درد نیارم، حالا اگه دم دستتون بودند اندکی آرامششون رو مطالعه کنید، احتمالا مثل بنده به کلی تناقضات اگزیستانسیالیستی برسید.

 

 

19/6/1394

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳


فانتزی های من -1

یکی از فانتزی‌های من هنوز اینه که یه روز صبح خیلی زود که هوا هنوز گرگ و میشه و داخل خونه تاریکه و همه خوابند بیدار شم و هنوز غرق خواب تو تاریکی با چشمهای بسته تلوتلو خوران برم سر یخچال، در یخچال را به اندازه‌ی چهار انگشت وا کنم، دستم رو از لای در یخچال ببرم داخلش کورمال کورمال جعبه پیتزای مونده از دیشب رو پیدا کنم، یه قاچ ازش بکنم، بعد همینطور که چشام بسته است در یخچال رو ببندم، پیتزای یخ کرده رو هُلُفّی بخورم، بعدش هم همونجوری تلوتلو خوران دستم رو به دیوار بگیرم برگردم سرجام بخوابم.

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳


حقوق مسلم ما!

من شخصا اعتقاد دارم، حالا این یه اعتقاد شخصیه، ولی نظرم اینه که نگهداریِ تعدادی ابزارآلات و قطعات بنیادی توی خونه یکی از حقوق مسلم آقایون است.
 

خانم ها (بجز خانم‌هایی که ناغافل اومدند دارن این مطلب رو می‌خونند) مثل یک ماده‌ى گازی شکل می‌موند. یعنی توی هر خونه‌ای با هر اندازه‌ای که برند تموم فضاش رو پر می‌کنند. هنوز دردِ زانو و کمرِ ناشی از اسباب‌کشی اخیر خوب نشده، تا میای چشم باز کنی دوباره تمومی کمدها و انباری و زیرزمین و سقف و زیر شیروونی و بالای یخچال شده پر از یک عالمه قابلمه و ملاقه و انواعِ دیگِ مس و قلع و روی و آلومینیوم و فولاد آبدیده و تنگستن و نیکل  و کادمیم و زیرکونیوم و ایریدیوم و پرازئودیمیم و غیره، و تازه وسایل برقی (همزن و مخلوط‌کن و آسیاب‌برقی و خردکن کاسه‌دار، که خداوکیلی ما فرقشون رو باهم نمی‌فهمیم) و سایر خرت‌و‌پرت‌ها هم یه طرف. باور کنید مهمون بیاد خونه فکر می‌کنه رفته سمساری.
 

حالا تو این هیری ویری ما هر روز باید سر چهارتا دونه ابزار کار و قطعه‌ی ارزشمند که با خون دل و با هزارتا بدبختی توی سی سال گذشته جمع کردیم و با چه بدبختی آوردیمشون آمریکا دعوا کنیم. خدا شاهده کل مایملک ما از این دنیای فانی اینان: یه دونه هویه هفت تیری که سوخته، دوتا المان سماور برقی پارس خزر، دسته‌ی شیشه‌بالابر پیکان، یه دونه آرمیچرِ گرامافون، یه ستِ دست دوی سه‌راه‌آب و ترموستاتِ فیات 131، ىکى دو تا فازمتر با هفت هشت تا قطعه کوچیک و بزرگ دیگه که الان دقیق خاطرم نیست (ولی ببینمشون یادم میاد) به اضافه ی چندتا آچار و پیچ گوشتی قد و نیم قد و مقادیری سیم و کابل و دوشاخ و غیره. مقادیری هم پیچ و مهره و واشر و یاتاقان در پایان عملیات‌های مهندسی اضافه اومدند که مرتب ازشون استفاده میشه. همه اینا رو جمع بزنی حجمشون از یه دونه چمدون مسافرتی هم بیشتر نمیشه. 
 

بعد هم همه این ابزار یا یه روزی به درد خوردند، و یا به درد خواهند خورد. بارها برای تعمیر وسایل خونه همین ابزارآلات ارزشمند بودند که به داد ما رسیدند و منجی ما شدند. ولی کی قدر میدونه؟ قسمتی که بیشتر از همه آدم رو اذیت میکنه اینه که خانم‌ها هنگام صحبت از این ابزارآلات از واژه‌ی مجعول "خ. ر. ت. و. پ. ر. ت" استفاده میکنند.

 

گفتم حالا مقادیری از تجربیات خودم در زمینه ترفندهای خانم‌ها برای محروم کردن ما از این حق مسلم رو در اختیار سایر دوستان بگذارم شاید دعای خیرشون گشایشی در کار ما هم ایجاد کنه. مهمترین روش‌هایی که خانم ها برای آزار و اذیت و در نهایت سلب حقوق مسلم آقایون استفاده می‌کنند به شرح زیر است:


1- دستکش مخملی روی دست چدنی

اصولا در این روش با جملاتی نظیر جمله زیر روبرو هستیم: "عزیزم بیا باهم این خ. ر. ت. و. پ. ر. ت. ها رو مرتب کنیم". اولا دوستان غیرمزدوج توجه داشته باشند که کاربرد واژه "عزیزم" در زندگی واقعی هیچ شباهتی با "عزیزم"ی که در فیلم های هالیوودی استفاده میشه نداره. ثانیا تنها سناریوی با پایان خوب این ترفند اینه که تمامی حقوق مسلم شما به سطل زباله ریخته بشه. در هر سناریویی غیر از سناریوی بالا باید در انتظار یک دعوا در حد جنگ جهانی باشید (بعدش هم خانه به مدت یک ماه= نوار غزه).

 

2- سیاست هویج و چماق

اصولا فرم جمله‌ها در سیاست هویج و چماق این طوری هستند: "اگر وسایلت رو مرتب کنی و اونایی که احتیاج نداری (منظور همه وسایله) دور بریزی اون وقت [چند جمله مشوقانه نظیر] برات قرمه سبزی درست میکنم ، وگرنه [چند جمله تهدید آمیز نظیر] "همین امشب وسایلم رو جمع میکنم میرن خونه بابام اینا". 

 

3- مذاکرات 5+1 (یا 4+1 یا 3+1 یا 2+1)

در این حالت مقام بالا با یکی (یا چند تن) از خویشاوندان خودم یا خودت یا خودش به سراغ شما می آید و از حضور خویشاوند(ان) به عنوان اهرم فشار استفاده می کند. کار ممکن است به جاهای باریک بکشد. راه حل: در مورد خویشاوندان "خودش" کار زیادی نمی شه کرد ولی حداقل کاری که میتونید بکنید اینه که نگذارید مقام بالا خیلی توی دل خویشاوندان خودتون جا باز بکنند. خیلی هم کار سختی نیست. فقط هر از چندگاهی مثلا به خواهرتون بگید که مقام بالا سلام رسوندند و گفتند صداش (یعنی صدای خواهرتون) جیغ جیغیه، یا چشماش یه کم چپ میزنه یا چیزی شبیه این. اصلا هم لازم نیست خواهرتون صداش جیغ جیغی باشه یا چشماش چپ بزنه، همین که فقط یه نقل قولی کرده باشید خودش کار میکنه و تا یک سال زندگیتون راحته.

 

4- حمله ی غافلگیرانه

این آخرین حربه خانم‌هاست و اگر هوشیار نباشید انوقت ممکنه طی یک حمله‌ی غافل‌گیرانه همان بلایی که بر سر لباس‌های قدیمی‌تون آمد (که خداییش همشون رو‌ هنوز میشد بپوشی) بر سر ابزارآلات هم بیاد. پس چشم‌هاتون را خوب باز کنید و مواظب باشید. 

نکته تستی: اگر یه روزی دیدید سرکار علّیه دیگه از ابزارآلات شما صحبت و شکایت  نمیکنه، بدونید که کار از کار گذشته.

 

 

چند روش کارآمد برای ادامه بهره‌مندی از حقوق مسلم:

1- ابزارآلات را در نقاط مختلف خانه قرار بدید. خیلی ساده است. همه وسایل رو یکجا خُب نگذارید. وقتی وسایلتون همه یک جا روهم انبار شده باشند خوب هم حساسیت ایجاد میشه و هم وسایلتون آسیب پذیر میشن. ضمنا اینکه اگه وسایل هر تکه‌ایش یه گوشه‌ای باشه به شما قدرت چانه‌زنی میده. مثلا اگر خیلی فشار زیاد شد میتونید مثلا یه گوشه خونه رو مرتب کنید و بعد کلی کلی تبلیغات بکنید (هم جلوی ایشون و مهم‌تر از همه جلوی خانواده و دوستاشون) که چقدر نه تنها در کار منزل کمک می‌کنید، که برای صحبت‌های ایشون هم چه اندازه ارزش قائلید.

2- مکان ابزارآلاتتان را مرتب عوض کنید. از نظر ایمنی هفته‌ای یکبار اگر این کار رو بکنید امکان لو رفتن و عملیات خرابکارانه رو تا 90% کاهش میدید. مثلا یه شب ساعت 3 بعد از نصف شب آهسته پاشید وسایل رو از زیر مبل ببرید بچپونید توی صندوق عقب ماشین، بعد هفته بعد برگردونیدشون بگذاریدشون ته گونی برنج. دیگه این مورد بستگی به ژئوگرافی خونه هم داره. از نظر روان‌شناسی، خانم‌ها یه مدت خوبی طول می‌کشه که بتونند برنامه‌ریزی کنند (یعنی یه دفعه یه کاری نمی‌کنند). اینه که اگه جای وسایلتون رو مرتب عوض کنید کل ذهنشون رو میریزید بهم.



اگه این مطلب رو مفید یافتید برای نویسنده از باری تعالی صبر جزیل و گشایش در امور  طلب کنید.

 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢


ژورنال‌های تقلبی

دیروز از خبری مطلع شدم که باعث شد بسیار متاثر شوم. صبح دیروز یکی از اساتید یکی از بهترین دانشگاه‌های ایران - که من آشنایی شخصی قبلی با ایشان نداشتم-  ایمیل زده بودند که :
 
"مقاله شما رو توی ژورنال پنسی دیدم و برای مشکلم به شما ایمیل زدم من برای ژورنال پنسی  http://www.penseejournal.com مقاله فرستادم و 450 دلار هم برای انتشار مقاله پول فرستادم ولی ژوورنال برام ایمیل می زنه که شما پرداختی انجام ندادید . درحالی که من هم نسخه نهایی مقاله رو و هم رسید پرداخت رو براشون به همون شیوه که در ایمیلشون اشاره کرده بودند ارسال کردم و ایمیل تاییدیه دریافت برام اومد که تا ۳ روز دیگه جواب می دیم ولی بعد از دو روز ایمیل اومده که شما پرداختی نداشتید و از این تیپ حرفها ..... حالا سوال من اینه که آقای دکتر من باید چه کنم ؟ ایمیل هم نمی شه بهشون زد چون میگه از تو سایت برسید و سوالات رو بپرسید و تو سایت دو بار سوال می پرسم ولی هیچ پاسخی نمی اد دکتر لطفا بنده رو راهنمایی کنید"
 
خیلی واضح بود که من مقاله‌ای توی این ژورنال نداشتم و وب‌سایت مجله هم اصلا باز نمی‌شد. رد و بدل شدن چند ای‌میل مشخص کرد که حداکثر شباهت اسمی یا قاطی شدن اسم و فامیل نویسندگان یک مقاله دیگر (که اصلا وجود خارجی ندارد) باعث چنین سوء تفاهمی شده. از همه مهمتر اینکه وب‌سایت این مجله از آمریکا قابل دسترس نبود و هیچ‌کدام از لینک‌هایش را نمی‌توانستم باز بکنم. این شد که مشکوک شدم. جستجوی بیشتر نشان دادن که مجله‌ای فرانسوی با نام La Pensée وجود دارد که مجله معتبری است 
 
http://www.scimagojr.com/journalsearch.php?q=5200152201&tip=sid
 
ولی هنوز اینکه وب‌سایت penseejournal.com  باز نمی‌شد کمی مشکوک بود. خلاصه کلام اینکه با جستجوی باز هم بیشتر و بعد ازیکی دو ساعت کاملا متقاعد شدم که این وب‌سایت متعلق به یک مجله‌ی واقعی نیست و کوچک‌ترین ارتباطی هم به مجله فرانسوی La Pensée ندارد. این مجله تقلبی صرفا برای کلاه‌برداری از محققان ابداع شده است. ظاهراً این سایت کلاه‌بردار به اساتید دانشگاه و دانشجویان با ایمیل office@penseejournal.com ای‌میل میزند و از آن ها می‌خواهد  مقالاتشان را برای بررسی بفرستند. فرستنده ایمیل ادعا میکند که در وب‌سایت‌های Scopus  و ISI فهرست شده و دارای ضریب تاثیر 0.063 است. از نویسندگانی که مقاله فرستاده اند بعد از دریافت پذیرش خواسته می‌شود که هزینه چاپ را بپردازند که 300 دلار یا در مورد این دوست 450 دلار بوده. بعد از آن هم مجله تقلبی یا می‌گوید که مقاله آنلاین است ولی مشکلی پیش آمده که مقاله قابل دیدن نیست یا اینکه بر سر اینکه هزینه چاپ دریافت شده یا نه نویسنده را به مدت طولانی معطل میکند.

به نظرم توجه به این نکته خیلی مهم است که با پیشرفت تکنولوژی روش‌های تقلب نه تنها در نوشتن مقالات بلکه در راه سوء استفاده از محققین ومولفین هم پیشرفته تر شده‌اند. این موضوع به خصوص برای مولفین و محققین ایرانی که با نرخ برابری بالا باید برای مقالاتشان هزینه کنند و امکان پیگیری کمتری دارند ممکن است مایه دردسر و زحمت شود. لطفا در این مورد به همکاران و دوستان اطلاع رسانی کنید.


پانوشت:
وب‌سایت‌های زیر لیست تعدادی ژورنال تقلبی را فهرست کرده‌اند. نویسنده از صحت و سقم جزییات مطالب این وب‌سایت‌ها اطمینان ندارد. ولی بررسی مجدد ژورنال‌های مشکوک توصیه می‌شود.

http://pap.blog.ir/
 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢


 

 

مادربزرگ مهربانم، که "چشمانش همه آیه‌های خیر بود و دستانش پر از برکت آرامش*"، دیروز بعدازظهر مثل همیشه وضو گرفت، مقنعه‌اش به سرکرد، نشسته نماز خواند و بعد، آرام، خیلی آرام چشمان سبزش را برای همیشه بست و از پیش ما رفت. 

آرام رفت، مثل تمام زندگیش که آرام زیست، و ما ماندیم و حسرت یک نگاهِ دیگرش، حسرت بوی عطر روسری اش، حسرت یک بوسه‌ی دیگر به پیشانی‌مان، حسرت آرامش نمازش، حسرت قرآن خواندنش: "خانم بزرگ! خیلی برایمان دعا کنید، خیلی خیلی ها"

خانم بزرگ! دلمان برایتان تنگ می‌شود. خیلی تنگ می‌شود. آنقدر که همین الان هم دلتنگیم. همه دلتنگیم، مامان که گریه امانش نمی‌دهد، خاله که حتی نمی‌تواند صحبت کند، 

آن بالاها پیش خدا بازهم برایمان دعا کنید. برای خاله خیلی بیشتر دعا کنید. جایتان در دل و زندگی ما همیشه خالی می ماند. همیشه...

 

بی‌بی‌سادات سادات‌ِاَخَوی 1392-1302

 

*پایان‌نامه‌ی کارشناسیم را به مادربزرگ مهربانم تقدیم کرده بودم که "چشمانش پر از آیه‌های خیر است و دستانش پر از برکت آرامش، و ما نسلی از پی نسلی دیگر در پناه دعای او بالیده‌ایم". جمله از خواهرم نسرین بود.

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢


ماشین‌های عزیز کار دائم

 

این داستان ماشین‌های کار دائم و عزیزانی که زندگی‌شون رو وقفش می‌کنند ظاهرا تمومی نداره. حالا اینکه داستانش تمومی نداره یه بحثه، بحث دیگه اینه که به نظر میاد یه بخش جدا نشدنی کار دانشگاهی ما هم سر و کله زدن با این عزیزان باشه که از سراسر ایالت (و بعضی وقتها از شهرهای دوردست آمریکا) تلفن و ای‌میل می‌زنند و وقت می‌گیرند و کلی باکلاس (البته مطرح نمی‌کنند راجع به چه چیزی قراره صحبت کنند) ولی وقتی بالاخره میان معلوم میشه که یک ماشین کار دائم جدید طراحی کردند که قراره کل سیستم انرژی دنیا رو زیر و رو کنه و مشکل گلوبال وارمینگ رو حل کنه و از این حرفا ...

بعد خوب الان قرن بیست و یکم هست و ماشین‌های کار دائم هم کلی پیشرفت کردند و برخلاف قدیمیها که با چهارتا سنگ و طناب کار میکردند امروزیهاش با اصول پیشرفته مگنتوهیدرودینامیک و کوانتوم الکترودینامیک و فوتونیک غیرخطی و کوانتوم نسبیتی و اینا کار میکنند. 

حالا تا اینجاش هم خیلی موردی نداره، اون قسمتیش که یه کم مورد داره، یعنی مورد که نداره یه کم عجیبه، اینا که نصف این مخترعین ماشین کار دائم از هم‌وطنان بسیار بسیار عزیز هستند (بعضیهاشون 40-50 ساله آمریکا زندگی میکنند) که با انرژی بی‌نهایت زیاد با ده پونزده تا رول نقشه تشریف میارند و نقشه‌های دومتر در دومترشون رو وسط آفیس پهن می‌کنند و بعد چهارزانو می‌شینند کف آفیس شروع می‌کنن با آب و تاب از ایده نابشون تعریف کردن، و اینکه هنوز استعدادشون رو دنیا کشف نکرده و زود به دنیا اومدند و از این حرفا. 

آخرش هم که خیلی محترمانه با معادله و محاسبه نشون بدیم که "اگه این ماشین شما کار کنه اونوقت حرکت وضعی عطارد باید به جای دور خورشید دور دنباله دار شومیکر لوی 9 باشه" اونوقت کلی بهشون برمی‌خوره و میگن تو ذهنت توی این مکانیک کلاسیک دچار جمود شده و  کلی به حال دانشگاه و دانشجوهای بدبخت و مملکت و دنیا و سرنوشت و آخرت و اینا افسوس می‌خورند ...

دیگه کار به جایی رسیده که همکارا هم مراجعینشون رو جَلدی می‌فرستند پیش من میگن تو زبون اینا رو بهتر می‌فهمی. والا ما تا حالا فکر میکردیم شرایط اقلیمی ایران نابغه پرور هست (فارس که حاضر نشد این خبر رو برداره) ولی ظاهرا یه چیزی توی اعماقِ ژن ماها ایراد داره.

باور بفرمایید به جون شما که نباشه به جون ... اصن همون به جون شما، من به ضرس قاطع میگم، این همه استعداد و انرژی اگه به راه درست می‌رفت تا حالا تکنولوژی اون‌قدر پیش‌رفت کرده بود که من الان ییلاق رفته بودم یکی از قمرهای اورانوس، و شما هم هوین الان نشسته بودید جلوی آلفای قنطورس داشتید حمام آفتاب می‌گرفتید...

 

 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢


آداب معاشرت

این پسره آلمانی یوهان تازه اومده با ما کار میکنه. پریروزها که تو آزمایشگاه بودم اومده که آپارتمانی که توش زندگی میکنه (آی-هاوس) قراره شام بدن بعد یه کارت دعوت اضافه هم دادن برا دوستاشون و غیره. اونم گفته که من رو دعوت کنه...

من هم برای اینکه نشون بدم ایرانیها بر خلاف تبلیغات منفی که میشه چقدر با احساس هستند  کلی بالا پایین پریدم و گفتم وااااااااااااای وووووووووی من حتما میام،‌ من همیشه آرزوم بوده بیام آی-هاوس، من اصلا باورم نمیشه، خعلی دستت درد نکنه، چه کارت قشنگی، به به و از این حرفا

خداییش هم کارتش خیلی باکلاس بود. دیگه کارت رو گرفتم و حالا خیلی حواسم بود که یه وقت مچاله‌اش نکنم توی جیبم یا خدای نکرده یه جایی بگذارم یادم بره وردارم. دیگه ما آخر آداب معاشرتیم دیگه حالا گفتم این پسره یه هفته است اومده خیلی تو ذوقش نزنم.

چهار ساعت بعد...
بنده توی آفیس.
یونگ مسج زده به موبایلم که "دسته کلیدت همراه با کیف پولت و یه کارت دعوت کنار آزمایشگاه جا مونده،‌ من دارم میام سمت اتاق کارت میارمشون"

قیافه من  :|

 

نتیجه گیری اخلاقی: ما اونقدر اِندِ آداب معاشرتیم که وقتی میخوایم زیادی حواسمون رو جمع کنیم که کارت دعوت رو جا نگذاریم روش کیف پول و دسته کلیدمون رو هم جا میگذاریم. روی سخن من با شماهاست نوغنچه‌های باغ شکوفه‌‌های گیلاس که این آداب معاشرت بازیها رو از بچگی تمرین کنید. بعدها فقط باید سرخ و زرد بشید جلو این و اون.

 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢


دوره آخرالزمان

یه زمانی خواهرشوهرها برا خودشون ابهتی و شخصیتی داشتند، اصن یه طوری بود که عروس خونواده شب‌ها کابوسشون رو میدید و خیس عرق از خواب می‌پرید. بردنِ اسمشون کافی بود که رعشه به تن عروس خانواده بیفته و فشارش بیاد پایین مجبور بشن بهش آب قند بدند. اصن خواهرشوهرهای درست حسابی که به طرفه العینی فشارخون عروس رو منفی می کردند! حق و حقوق شوهر مظلوم رو از حلقوم عروس می‌کشیدند بیرون! شوهر یه جایی برای تظلم و دادخواهی داشت. حداقل یه گوش شنوایی بود که شوهر بیچاره بره پیشش درددل کنه. بعد هم دیگه حداقلش این بود که خواهر شوهر توی مهمونی بعدی یه چشم غره می‌رفت به عروس و دیگه عروس تا یکی دوماه حساب کار خودش رو می‌کرد، یعنی این تازه خواهرشوهرهای بی‌عرضه بودند، دیگه حریف حراف هاشون که نگو و نپرس ...
 

...

اما گذشت اون دوره ها، گذشت...
الان که دیگه دوره آخرالزمون شده. عروس‌ها از خواهرشوهر حساب که نمی‌برند هیچی، کلی هم برا من با هم رفیق میشند و میرند خرید و درددل می‌کنند و دل میدند و قلوه می‌گیرند. بعد هم میشینند دست‌جمعی علیه شوهر فلک زده توطئه‌چینی می‌کنند. به جان خودم، کافیه یه ده‌دقیقه اینا رو تنها بگذاری یه جا، یه توطئه جدید طراحی کردند...

خدایا این چه دوره زمونه ایه که ما توش بدنیا اومدیم؟ هان خدایا؟

از من می‌شنوید اگه زن نگرفتید یه چندسالی صبرکنید شاید اوضاع بهتر شد. الانا که وضع خیلی خرابه.

 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢


ایام ِمیمونِ پیش از نوروز - 2

 

یکی از همین ایام میمون، دقیقا هوین الان،
خونه عین بازار شام ...

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
-[شما با صدای بلند]: اومدم.... اومدم....، 

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
-[شما با صدای بلند]: اخبار؟؟؟؟؟ من؟؟؟؟؟؟ نه نه نه! اخبار نمیخونم به خدا! اصن من برم زیر تریلی اگه اخبار بخونم. اومدم چک کنم کامپیوتر ویروسی نشده باشه... 

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
- هان؟ یه بار دیگه بگو ... 
-[تکرار صداهای نامفهوم خطِ قبلی از اونور خونه]
- آره ویروسش رو باید هر نیم ساعت یکبار چک کرد... 

-[صداهای نامفهوم از اونور خونه]
-نه نه! نوشته بود کامپیوتر خاموش باشه هم ویروسه اکتیو میشه... 

- [صداهای نامفهوم از اونور خونه]
- چی؟ چی گفتی؟ ...
- [تکرار صداهای نامفهوم  قبلی از اونور خونه با لحن عصبانی]
- آهان، نه میگن از نصف شب تا یازده و نیم صبح ویروسه اگر هم اکتیو بشه کار خاصی نمیکنه ... به جان خودم اگه دروغ بگم، اصن من لال شم اگه دروغ بگم... 


- [جیغ های نامفهوم از اونور خونه]
- باشه باشه، عصبانی نشو، اومدم... اومدم... [زیر لب] آخه من نونم کم بود، آبم کم بود، آخه ....  

 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱