| یک ایرانی در آمریکا! | |
|
جمعه ۳٠ آذر ۱۳۸٦
بحر صفا در صفا
امان از دست این سنجابها
بعد از ظهر یکی از همون روزهای خوب که اول صبحش به دلیل دقت بیش از حد هم خونهای محترمون با سقوط یک کارتونٍ کولر گازی (خوشبختانه یا بدبختانه خود کولرٍ 50 کیلویی داخلش نبود) روی سرتون شروع شده٬ بعد توی میلباکستون چند تا email بسیار بسيار امیدوار کننده براتون رسیده٬ و حالا هم بر خلاف پیش بینی هوا که قرار بوده آفتابی باشه داره برف میاد٬ بهترین کاری که میشه کرد اینه که یک لیوان چایی داغ داغ برای خودتون بریزید و جلوی پنجرههای قدی، روی مبل راحتی لم بدید، و هبوطِ با طُمانینهی دونههای ریز و درشت برف رو نگاه کنید که قراره٬ برای نیم روزی شاید٬ دنیا رو براتون کمی به ظاهر سفیدتر کنند. اگر طبقهی دوم يا سوم ساختمان باشید و جلوی ساختمانتون کلی درخت باشه٬ و شما چُرتآلود هم باشید٬ هربار که چشمتون رو باز میکنید٬ یکی دوسانتیمتری بر ارتفاع برف روی شاخهها افزوده شده. در میون تموم آرامشی که بیرون وجود داره٬ حرکت سریع یه سنجاب کوچولو که از يکی از درختها بالا میره توجه شما را جلب میکنه. اينجا اصولا توی زمستون سنجاب منجاب خبری نیست. شما هم احتمالا حداقل دو سه هفتهای میشه که ندیدیشون. از قد و قوارهاش میتونید حدس بزنید که باید یه بچه سنجاب باشه. یه بچه سنجابی که هنوز خواب زمستونیش نگرفته (یا احتمالا مامانش اینقدر براش قصه خونده که خودش رو خواب برده۱). بچه سنجاب بسیار با احتیاط از تنهی درختی که روی شاخههاش دیگه حالا پنج شش سانتیمتری برف نشسته بالا میاد. بعد روی یکی از شاخهها میایسته٬ اطرافش رو زیرچشمی برانداز میکنه و وقتی که خیالش راحت میشه که خطری نیست چند قدمی به راست و بعد چند قدمی به چپ برمیداره و ناگهان مثل موشکی که چاشنیش رو زده باشند٬ شروع میکنه از این طرف دویدن به اونطرف و چنان برفهای نشسته روی شاخهها رو به این طرف و اون طرف میپاشونه که برای چند لحظه بین ذرات پراکنده شده برف گمش میکنید. حرکات دویدنی و عرضی٬ خیلی زود جاشون رو عوض میکنند با ورجه وورجه و بالا پایین پریدن و از این شاخه به اون شاخه پریدن. درست مثل ژیمناستی که در حال تمرینه: از این شاخه برو بالا از اون یکی بيا پایین از این یکی بپر روی اون شاخه۲ ... یکی دوبار هم روی شاخههای نازک تعادلش رو از دست میده و میافته روی شاخهی پایینی و نشون میده که واقعا بچه است. فرضیه دوستتون اینه که مامان بچه سنجاب (یا خاله لالی!) اینقدر به این بچهاش بکن نکن گفته که حالا که به خواب زمستونی فرو رفته دیگه این بچه داره دق دلی تمام بهار و تابستون رو در میاره. جالبه که بیرون توی برفها، غیر از این سنجاب، یک پرنده هم پر نمیزنه. حرکات آکروباتیک سنجاب اینقدر ماهرانه انجام میشوند که تمام حواس شما را به خودشون جلب میکنند. یکی دوتا چرخش 360 درجه کمکم شما رو به خنده میاندازه. سرعت و پیچیدگی حرکات همینطور بیشتر میشه. دیگه وقتی کار به "دارحلقه" و "آفتاب-بالانس-- مهتاب- بالانس" برسه٬ هیچ چیز نمیتونه جلودار انفجار خندهتون باشه... دوستتون که از صدای بلند خندهی شما اومده ببینه چه خبره٬ با شُمای لوله شده مواجه میشه که از شدت خنده دستهاتون رو روی دلتون گذاشتید و قاه قاه خنده بهتون مجال حتی یک کلمه حرف زدن هم نمیده. با دست به بیرون اشاره میکنید. سنجاب خانم که دیگه آمپر چسبونده اینقدر حرکاتش سریع شده که دنبال کردنش به سختی ممکنه۳. چند لحظهی بعد دوستتون هم از شدت خنده روی زمین ولو شده، و نفس نفس زنان فریاد میزنه: "Ha ha ha , Oh my, …. Oh hhhh , I can’t believe this , ouuuuhh ha ha ha. I can’t believe how funny this creature is, oh my god , ohhhh ha ha ha ha ha, oh my god … "
امان از دست اين سنجابها!
توضيحات: ۱- نمیدونم آدم چرا تا وقتی بچهاست وقتی همه ملت میخوابند میخواد بیدار باشه٬ بعد وقتی ملت همه بیدار میشوند٬ اونوقت خوابش میگیره ۲- یکی از دوستان یادآوری کردند که واقعا جای عمو جغد شاخدار خالی!!
گفته شده است که روزی اتابک ابیبکر بن سعد زنگی* از سعدی میپرسد بهترین غزل فارسی چیست. سعدی در جواب غزلی از مولانا جلال الدین را می خواند که با بیت زیر تمام میشود:
این آهنگ ** هم برای سورپرایز!!
* حضرت اتابک همان هستند که فارس از برکت آیکیوی ایشان و به سبب فرستادن هدیه به مغول از حملهی لشگر جناب تموچين در امان ماند. ابو محمد مصلح ابن عبدالله (همان حاج آقا سعدی خودمان) که در تمام عمرش به جز برای رضای خدا شعری نگفته٬ بوستانش را به جضرت اتابک تقدیم میکند. بوستان آنقدر خوش قدم است که در همان سال اتابک فوت میکند. سال بعد سعدی گلستان را به پایان میرساند٬ و چون سعد بن اتابک (آقازادهی حاکم قبلی) بر سر کار بوده٬ به ناچار گلستان به آقازاده تقدیم میشود. چند خطی از دیباچهی گلستان در باب اخلاص! "هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه٬ سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار٬ ذخر زمان٬ کهف امان٬ المؤیدُ من السماء٬ المنصورُ علی الاعداء٬ عضدُ الدولةِ القاهرةِ٬ سراجُ الملةِ الباهرةِ٬ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم٬ سلطان البر و البحر٬ وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما و ..." دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
سفر به شهر هتل و رستوران
شهر درياچهی نمک (Salt Lake City) در ايالت يوتا (Utah) در مرکز (به سمت غرب) آمريکا قرار دارد و بزرگترين شهر در حدفاصل دنور (Denver) در مرکز آمريکا و شهرهای ايالت کاليفرنياست. حدود ۳۸۰۰ کليومتر از بوستون فاصله دارد (۳۴ ساعت رانندگی= پنجساعت و نيم فاصلهی پروازی از بوستون، سهساعت و نيم فاصلهی پروازی برگشت به بوستون) و آبو هوايی شبيه اطراف تهران و شهر درياچهی نمک ايران! دارد.
شهر درياچهی نمک را مورمنها (Mormons) پايهگذاری کردهاند. مورمنيزم شاخهای از دين مسيحيت است که علاوه بر کتاب مقدس، به کتاب ديگری که شرح کتاب مقدس است و کتاب مورمن نام دارد نيز اعتقاد دارد. مطابق عقايد مورمنها، اين کتاب بعد از مرگ حواريون عيسی گم شد تا اينکه خدا آنرا به نخستين پيامبر عهد اخير، جوزف اسميت الهام کرد. جوزف اسميت در سال ۱۸۴۴ کشته شد. سال ۱۸۴۷ گروهی از مورمنها که از آزار و اذيت پروتستانها در نواحی بين ايلینوی و شمال ايالت نيويورک فعلی به تنگ آمده بودند به رهبری پيامبرشان "بيرگام يانگ" با گاری و با پای پياده به سمت غرب حرکت کردند و در ۲۴ جولای ۱۸۴۷ به شهر درياچه نمک رسيدند. يانگ وقتی به بالای کوههای مشرف به شهر رسيد گفته بود: "اين محل مناسب است" (این جمله خیلی مهمه، چون ظاهرا قبلا از طرف خدا به او اينگونه الهام شده بوده)
در حال حاضر شهر دریاچهی نمک یکی از مذهبیترین شهرهای آمریکاست. (اندر تاثيرات اين شهر در خبر است که یکی از اساتید خانم دانشکدهی مهندسی مکانیک دانشگاه شریف بعد از مدتی تحصيل در ایالت Utah تصمیم میگیرد از حجاب برتر (به قول علما) استفاده کند!). مورمنها اهل دود و دم نیستند (ای بابا!) و بنابراین سیگار و قلیان و وافور و قلقلی و سیخ و سنگ و غیره تعطیل! از همه بدتر کافئین هم مصرف نمی کنند. ولذا چای و قهوه و حتی نوشابه هم تعطیل. (دیگه الکل ملکل که اصلا و ابدا ). بزرگترين دانشگاه شهر اصطلاحا U of U (مخفف University of Utah) است. دانشگاه مهم ديگر اين ايالت دانشگاه بیرگام یانگ است که در شهر Provo به فاصلهی حدود یک ساعتی شهر دریاچهی نمک قرار دارد. اين دانشگاه بیشک رتبه اول دانشگاههای مذهبی آمریکا را در اختیار دارد. برای تحصيل در اين دانشگاه بايد تعهد بدهيد (علاوه بر خيلیچيزهای ديگر) در مدت تحصيل چايی و قهوه نخواهيد نوشيد!
وسط شهر معبدی نسبتا بزرگ قرار دارد در محلی به نام میدان معبد (temple square) . شهر چهار خیابان اصلی دارد به نامهای "شمال معبد" "جنوب معبد" "شرق معبد" و "غرب معبد"! در محوطهی خارج معبد همیشه تعداد زیادی مبلغ مذهبی (Missionary) از سراسر دنیا هستند (بیشتر دانشجو) که به صورت داوطلبانه به تبلیغ دینشان میپردازند. دورههای تبلیغی هیجده ماهه هستند. یکی از مبلغین میگفت برای اینکه بتواند هزینهی زندگی دوران خدمت داوطلبانهاش را از پیش آماده کند دوسال به سختی کار کرده است (تبلیغ به این میگنها! مقايسه کنيد با سازمان محترم تبلیغات ما). اینکه مبلغ به چه کشوری اعزام شود را پیامبر تعیین میکند.
مورمنها همیشه یک پیامبر روی زمین دارند که دستورات را از خدا میگیرد و به بندگان میرساند. پیامبرشان کت و شلوار میپوشد و کراوات میزند. در حال حاضر پیامبر "گوردون بی هینکلی" است.
شهر درياچهی نمک از آنجا که مرکز مذهبی مورمنهاست، هرساله ميزبان تعداد زيادی زائر است. اين قضيه باعث شده بيشتر ساختمانهای شهر را هتلها و رستورانها تشکيل دهند. اطراف شهر همه ساله تعداد زيادی توريست و ورزشکار را برای ورزش اسکی جذب میکند. مناظر اطراف شهر ترکيبی از پوشش گياهی ملايم و تپهماهورهای نه چندان بلند است و مناظر ايران را به ياد میآورد (مخصوصا اگر مدت زيادی در ايالت بیاندازه صافی مثل ماساچوست زندگی کرده باشيد!)
نمايی از خيابان اصلی شهر Park City يکی از معروفترين شهرهای ايالت يوتا برای اسکی و ميزبان المپيک زمستانی سال ۲۰۰۲
يکی از جنجالبرانگيزترين عقايد مورمنها، اعتقاد به چندهمسری (polygamy) برای مردان است. مورمنيزم چند همسری را "لازمهی" رسيدن به مدارج بالای بهشت میداند. هرچند قانون آمريکا چندهمسری را ممنوع کرده، هنوز حدود ۵٪ از مورمنهای يوتا (حدود شصتهزار نفر) چندهمسر دارند. مذهب مورمنيزم در آمريکا مخالفان زيادی دارد. بسياری از آمريکاييان رهبران مورمنها را دروغگو و شياد مینامند و از وجود چنين مذهبی در کشورشان اظهار تاسف میکنند.
************************
من هنوز دوست دارم چهار صفحهی ديگه در مورد SLC بنوسيم. ولی ظاهرا که بايد همينجا تمومش کنم... از خيلیاز دوستان ايرانی و غيرايرانی بايد تشکر کنم. ولی يک تشکر خاص از آقا مجيد و دکتر مسعود که از مسافت دور زحمت کشيدند اومدند و لطف فراوان کردند.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |