سلام

اولا آقا مگه اينجا مجله‌ی فکاهی باز کردند!! اِه اِه، من اينهمه خون دل می‌خورم خاطراتم رو می‌نويسم بعد شما می‌خونيد که بخنديد! عجب روزگاری شده ها.

***********************

qual پاس شد، ولی چطوری!

***********************

قضيه‌ی التماس دعاها از اينجا شروع شد که من شب امتحان written qual تصميم گرفتم يه کمی relax کنم. بنابراين گفتم که همينجوری توی يکی از اتاق‌ها که پنجره‌های بلندی هم داره بشينم و با بچه‌ها گپ بزنم. يه ساعتی گپ زديم تا اينکه يکی از بچه‌ها گفت که پاشيد بريم با ماشين يه گشتی دور شهر بزنيم. نظر به اينکه برف شديدی اومده بود و هوا هم خيلی سرد بود قرار شد که اصلا از ماشين پياده نشيم. بعد گفتيم که حالا که داريم می‌ريم بگرديم يه سر بريم يه خورده بالاتر طرف جنگل‌های Medford که حدود 20-30 mile از بوستون فاصله داره. من و دو تا ديگه از بچه‌ها (يکی ترک و اون يکی دانمارکی) بالاخره راه افتاديم. رفتيم تا Medford Lake و اونجا بچه‌ها گفتند که حالا که تا اينجا اومديم بريم يه کمی پياده روی مثلا ۵ دقيقه. من هم گفتم باشه. هيچی ديگه ۵ دقيقه هم قدم زديم (چون ما قرار نبود از ماشين پياده شيم من لباس  گرم هم تقريبا چيزی بر نداشته بودم) بالاخره سوار ماشين شديم و بسوی بوستون. حالا چه اتفاقی خوبه بيفته؟‌ حدس بزنيد.

جای شما خالی هنوز چند متری از جنگل دور نشده بوديم که تسمه‌ پروانه‌ی ماشين پاره شد! به همين سادگی. خدا نيامرزه اين رييس شرکت فورد رو. بعدا آقای tower به ما گفت که ماها که ماشين ها رو tow می‌کنيم  می‌گيم  Ford= Found On Road Dead.  ولی آخه چرا امشب؟؟ حالا دما منهای ۳۰ فارنهايت! برف شديد روی زمين، ساعت ۵ بعدازظهر همه جا تاريک، توی يک ده، همه‌ی مغازه‌ها تعطيل، من هم فردا امتحان جامع دارم!

هيچی ديگه موتور ماشين که خاموش شد کمتر از ۲-۳ دقيقه ماشين شد مثل فريزر. بيرون هم که اصلا نمی‌شد وايساد چنان باد شديدی ميومد که نگو و نپرس! خوش شانسی هيچ‌کس هم موبايل همراهش نيست جناب راننده‌ی ترک! هم شماره‌ی بيمه رو فراموش کرده!

ديگه دردسرتون ندم که با چه مصيبتی ماشين رو tow کرديم تا يه گوشه‌ای و با يک تاکسی خودمون رو حدود ۹ رسونديم شهر!! تمام سرم يخ زده بود. اصلا تفکرش هم سخته. اينقدر هم حرص خوردم که رگ‌هام داشت منفجر می‌شد. بقول جناب راننده‌ی ترک! اين دفعه‌ی اول بود که اين اتفاق ميفتاد. يه خانوم مغازه‌دار کلی به ما کمک کرد که راه چاره پيدا کنيم. اينجا هم روستايی‌هاشون آدم‌های صاف و ساده و خوبی هستند. همه‌شون هم ساعت ۵-۶ ميرن خونه‌شون بخوابند. ما هم هرکدوم يه عروسک دست ساز ازش خريديم (تنها چيز يه ذره بدرد بخوری که توی مغازه‌اش پيدا می‌شد!) اين دوست دانمارکی گفتش اينها cute هستند می‌تونيم بديمش به دوست‌دخترهامون. من هم گفتم حاج آقا التماس دعا! خانومه بعد اومد بيرون با اون آقای tow کننده هم صحبت کرد (با همون زبون شيرين روستاييش!) که ما دانشجو هستيم و direction اينها رو بهمون بگه و بهش گفت که : جوون خير ببينی اينها رو سوار ماشين کن، مطمئن بشو که اتوبوس می‌برتشون شهر بعد برو .
اون آقای tow کننده هم خيلی گوش به حرف کرد. به همون نشونی که ما ۱ ساعت بعد آخرش در حاليکه صورت‌هامون از شدت سرما ديگه سياه شده بود با چه مصيبتی يه تاکسی گرفتيم برگشتيم شهر! ديگه نمی‌گم چقدر پياده شديم.

صبح که بيدار شدم هنوز حالم سرجاش نيومده بود. آخه يکی نيست بگه .... استغفرا...
ديگه خودتون بدونيد من با چه حالی امتحان کتبی رو دادم! فقط شانس آوردم که حداقل تا فرداش سرماخوردگی اثر نکرده بود. حالا بقيه‌ی ماجرا رو بخونيد

********************

امتحان oral  قرار بود صبح دوشنبه باشه. و چون فاميل گرامی من با A شروع می‌شه بايد از صبح کله‌ی سحر مثل مسلسل امتحان می‌دادم. حالا بين جمعه و دوشنبه ديگه گفتم فقط ميرم دانشگاه و ميام و هيچ کار ديگه‌ای نمی‌کنم که اين امتحان به خير بگذره. حالا حدس بزنيد چه اتفاقی ممکنه بيفته؟ هيچی کولاک قرن!! من شنبه بعداز ظهر رفتم خونه که يه کم استراحت کنم. وقتی از خواب بيدار شدم چشمتون روز بد نبينه باد داشت ساختمون رو از جا می‌کند. برف شديد و باد وحشتناک (گفتند بدترين کولاک قرن گذشته!!! شانس رو می‌بينيد) حالا تموم اون garbage هايی که قرار بود شب امتحان بخونم هم توی دانشگاه هستند.
خلاصه، من با چه مصيبتی خودم رو فرداش رسوندم دانشگاه و تا آخر شب خودم رو آماده کردم بماند، ساعت ۱۱ اين آدم‌های فلان ميل زدند که امتحان يک روز عقب افتاده. ديگه کارد بهم می‌زدی خونم در نمی‌اومد. برای اولين بار در تاريخ MIT امتحان qual عقب افتاده بود.

اون يک روز عقب افتادن کافی بود که سرماهای ذخيره شده در بدنم تبديل به سرماخوردگی و تب و لرز و سردرد و ديگه هر مرضی که بتونيد تصورش رو بکنيد بشه. حالا ديگه من کاملا برای امتحان oral آماده بودم!

خوشبختانه قرص‌هايی که از ايران آورده بودم به دادم رسيدند. صبح روز بعد (سه شنبه) ديگه با زور چايی و قرص و تشکيلات خودم رو سر جلسه رسوندم.

ديگه حوصله ندارم بنويسم که سه شنبه هم يکی از امتحان‌های من دوباره postpone شد!! (فقط من! آخه خدايا!) برگشتم توی آفيسم مثل ديوانه‌ها دستم رو گذاشتم توی گوشم و شروع کردم داد زدن

*************************

صبح روز چهارشنبه طبق معمول صبح اول صبح به همون دليل اسمی! presentation من اولين بود. من يکی دو دقيقه زودتر خودم رو رسوندم به اتاق تحقيق . Thorson و Anette داشتند در حاليکه خميازه می‌کشيدند به Projector ور می‌رفتند که راهش بندازند. Anette خانم هويت طلب ماست (من ديگه بيشتر توضيح نمی‌دم!) دوتا ديگه پروفسور هم بايد می‌آمدند تا من بتونم شروع کنم. هيچی ديگه projector رو راه انداختند ولی متاسفانه فقط سه چهارم مونيتور کامپيوتر روی screen نشون داده می‌شد. ديگه ما خودمون رو يک ربع کشتيم هر کاری تونستيم کرديم از عوض کردن mode سيستم گرفته تا resolution  کامپيوتر. ولی دريغ از نيم جو شانس! هيچ کدوم کار نکرد. حالا ديگه Hart و Patera هم اومده بودند و بعد از من ۶ نفر ديگه هم بايد present می‌کردند. اين شد که گفتند بی‌خيال slide show mode شو و همينجوری توی edit mode کارت رو present‌کن!! من گفتم: چی ! ! ! ! ! !  آخه بابا من کلی خودم رو کشتم عکس گل و بلبل گذاشتم که نمی‌دونم fly in کنند و movie  دارم و از اين حرفها اينها رو که نمی‌شه توی edit mode نشون داد. دردسرتون ندم ديگه گفتند که چاره‌ای نيست و ببخشيد و از اين حرفا ولی ديگه کاريش نمی‌شه کرد. حالا مشکل من اون garbage  ها و movie اينا نبود. مشکل من اين بود که توی power point برای هر اسلايدی زيرش، که توی slide show mode نشون داده نمی‌شه، کلی توضيح نوشته بودم بعد همه هم به انگليسی و توضيح خرابکاری‌ها و ماست‌مالی‌ها! مثلا : يادت باشه اين simulation غلطه ، يا اينجا رو بايد سريع رد کنی کسی چيزی نفهمه، يا اگه کسی به اين گير داد برو يه چيز ديگه رو توضيح بده يا اينکه اين عکس رو از مقاله‌ی يکی ديگه کپی کردی حواست باشه.  من ديگه خودم رو کاملا زدم به کوچه‌ی علی چپ و شروع کردم تند تند توضيح دادن. نمی‌دونم اونا اون زير تصوير رو می‌خوندند يا به من گوش می‌دادند. اينقدر افتضاح شد که خودم هم حالم داشت بهم می‌خورد. خوبيش اين بود که اساتيد عظام هم به حد کافی IQ شون پايين بود که فقط چندتا سوال کشکی بپرسند... برای نفر بعد از من همه چيز درست شده بود.  چهارشنبه واقعا حالم گرفته شد. يکی از بدترين حس‌هايی که يکی ممکنه داشته باشه. اينهمه زحمت و تحقيق آخرش اينجوری همش هدر رفت

*******************

ولی در نهايت به خير گذشت. فکر کنم پست قبلی رو به موقع فرستادم. آقا واقعا لطف کرديد که stop کرديد

******************

بگذريم

 

 امروز هوا هم آفتابيه و هم نسبتا خيلی گرمه (منهای ۲۳ درجه‌ی سانتيگراد!! منهای ۹ درجه‌ی فارنهايت) همه امروز دارند در مورد beach و شنا کردن و آفتاب گرفتن صحبت می‌کنند. Ed ليست beach های نزديک بوستون رو برای من forward کرده که وقتی هوا يکمی بهتر شد(!) اگر خواستم برم... بوستونه ديگه

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳