يک نمايش در ۴ پرده و بيشتر


پرده‌ی اول:
زمان:يک روز زيبای بهاری، از اون روزهايی که می‌تونيد يکی دوساعت با تی‌شرت توی خيابون قدم بزنيد.
مکان: يک پارکينگ روباز بزرگ با درختان متوسط‌ القامه‌ای در اطراف آن. شما قراره که اينجا با آقای پليسی که قراره از شما امتحان road test‌ رو بگيره ملاقات کنيد. نتيجه‌ی اين امتحان issue شدن گواهی‌نامه‌ی  رانندگی است. دوستانتون به شما شديدا‌ توصيه کرده‌اند که با اعتماد به نفس خيلی بالا با اين پليس رفتار کنيد، وگرنه که اذيتتون خواهد کرد. شما به همراه دوستتون Chris که ماشين مامانش رو قرض گرفته، رفتيد که امتحان بديد. آقای پليس به ماشينش تکيه داده و داره روی يه ورقه يه چيزايی می‌نويسه. آدم چاقيه ولی اين چاقی به طور مناسبی توی تمام بدنش پخش شده، به طوری‌که بدريخت به نظر نمی‌رسه. مثل بقيه‌ی پليس‌های اينجا هم کلکسيونی از بی‌سيم و کلت و آر پی جی و باتوم به کمربندش بسته. مدام با خودتون کلمه‌ی اعتماد به نفس را تکرار می‌کنيد و سعی می‌کنيد ضربان نبضتون رو پايين نگه داريد. تقريبا به ۱۰ قدمی آقای پليس که می‌رسيد :
شما (خيلی داشٌی):‌ سام عليک جناب سرکار،
( Haa yooo doin (how are you doing
آقای پليس خيلی با هيبت سرش رو بالا می‌آره و نگاه عاقل اندر ايرانی‌ای به شما می‌کنه و سرش رو دوباره پايين به روی ورقه می‌اندازه و خيلی آروم زير لب می‌گه: Hi
چند لحظه‌ای همينجوری می‌‌گذره تا آقای پليس خيلی محکم و خشک می‌پرسه:
آقای پليس:  your name  ؟؟
شما: جناب سرکار، کوچيک شما آقا رضا
آقای پليس: چي؟ چی گفتي؟
شما: عرض کردم مخلص شما آقا رضا
....

بعد از گرفتن بقيه‌ی اطلاعات و چک کردن مدارکِ chris، آقای پليس به شما اشاره می‌کنه که سوار ماشين بشيد. خودش هم هيکل بزرگش رو با يکی‌ دوبار try بالاخره توی ماشين جا می‌ده. چند لحظه بعد...
آقای پليس: خوب حرکت کن...
شما آينه رو تنظيم می‌کنيد و اطراف رو هم نگاه می‌کنيد و مياييد که راه بيفتيد
آقای پليس (متعجبانه): آسمون رو چرا نگاه می‌کني؟؟!!!
شما: جناب سرکار، شما که توی تهرون رانندگی نکرديد. تو تهرون از آسمون هم ماشين مياد می‌زنه بهت. ديگه ما عادت کرديم که آسمون رو هم چک کنيم. حالا کار که از محکم کاری عيب نمی‌کنه،‌ عيب می‌کنه؟
آقای پليس: تو اهل آی‌ران۱ هستی؟؟
شما: بعله جناب سرکار. تابستونی خانم بچه‌ها رو ورداريد بيايد اون‌طرف‌ها. ما خوشحال می‌شيم. تعارف نکنيد ها!
آقای پليس چيزی نمی‌گه. شما برای اينکه دست‌فرمونتون رو نشون آقای پليس بديد (همون که توی ايران افسرها خيلی خوششون مياد) پنجره رو می‌ديد پايين و دست چپتون رو تا کتف از پنجره می‌کنيد بيرون و با کف دست راستتون فرمون رو يه دستی به سرعت می‌پيچونيد و بسرعت از پارکينگ مياييد بيرون...
آقای پليس: بزن کنار!
شما:‌بروی چِشَم جناب سرکار
آقای پليس(خيلی خونسرد) : شما رد شدی! نبايد دست چپت رو از روی فرمون برداری. اين برای رانندگی safe ضروريه.
شما (با قيافه‌ای که چشماتون از توش زده بيرون): چی؟؟!!!‌ جناب سرکار بابا من ۶-۷ سال توی تهرون رانندگی کردم. حالا اتفاقی که نيفتاده،‌ من فقط خواستم شما ببينيد من چقدر مسلطم....
آقای پليس (همونطور خونسرد) : نه!‌ تسلط مهم نيست. safety first. پياده شو!
شما: جناب سرکار حالا ببخشيد.
آقای پليس: نه نمی‌شه. بخشيدنی که نيست!
شما (خواهش): جناب سرکار به جون بچه‌هاتون. جناب سرکار سه تا طفل يتيم دارم. نوه‌ی عمه‌ی بابام ديشب آپانديس عمل کرده بوده. دختر دايی زنِ عموم هفته‌ی پيش رفته زير ماشين. ايشالا داغ بچه‌هاتون رو نبينيد. زنم شب رام نمی‌ده خونه ....
آقای پليس (با تعجب) : اين حرف‌ها چيه می‌زني؟ گفتم بايد بيشتر دقت کنی. برو هفته‌ی بعد دوباره بيا...

پرده‌ دوم:
تا لحظه‌ی خروج از پارکينگ مثل پرده‌ی اول.
همون آقای پليس بداخلاقِ بدهيکل: مستقيم برو .... بپيچ به راست . ..... مستقيم..... بپيچ به راست ........ مستقيم ..... چراغ راهنمايی رو مستقيم برو .... (ناگهان) هِی‌هِی (داد) چيکار داری می‌کني؟ وايسا وايسا .... اِه اِه چراغ قرمز رو چرا رد کردي؟
شما (با دستپاچگی): شرمنده جناب سرکار. اومدم کلاچ بگيرم دنده معکوس برم، فکر کردم کلاچ خالی کرده دستپاچه شدم، نگو ماشينه دنده اتوماتيکه. ما تو تهرون فقط دنده‌ای کار کرديم.
آقای پليس: بزن کنار و برو پايين
شما: جناب سرکار، بابا حالا که طوری نشده. آدم که نکشتم، تازه کسی هم که توی خيابون نبود. حالا يه چراغ قرمز که طوری نمی‌شه.
آقای پليس: بله!!!!!!!!!! برو هفته‌ی بعد بيا. بيشتر هم تمرين کن
شما: جناب سرکار به جون بچه‌هاتون. داغ بچه‌هاتون رو نبينيد. جناب سرکار به حضرت عباس قسم نوه‌ی عمه‌ی بابام هفته‌ی پيش ازپشت بوم افتاده پايين. سه تا طفل يتيم دارم ....
Chris مياد دست شما رو می‌گيره ....
شما (بعد از پياده شدن از ماشين و زير لب): الهی جوون مرگ شی! الهی خير نبينی.
Chris  ميگه که با پليس يکی به دو نبايد کرد....

پرده‌ی سوم:
تا چراغ قرمز مثل پرده‌ی دوم.
آقای پليسِ بدريخت بداخلاق عقده‌ايِ چاقِ کچل: مستقيم....... بپيچ به راست.. ........ مستقيم برو........ خوب بين اون دوتا ماشين parallel parking (پارک دوبله) بکن. ۵ دقيقه فرصت داری که ماشين رو بين اون دوتا ماشين جا بدی.....
شما: جناب سرکار، اين دوتا ماشين که بهم چسبيده‌اند. من چه‌جوری ماشين رو بينشون بگذرام
آقای پليس: همون که گفتم. ۵ دقيقه فرصت داري. اگه پارک کردی که قبولی وگرنه بايد هفته‌ی بعد دوباره بيايی
....
دو دقيقه بعد....
آقای پليس (با تعجب) : چيکار داری می‌کني؟ چرا ماشين تکون نمی‌خوره؟
شما: جناب سرکار، سپر به سپر کردم و دارم با احتياط ماشين پشتی رو يه کم هل می‌دم عقب. خيالتون راحت باشه خيلی دارم احتياط می‌کنم. شما استراحت بفرماييد هر وقت پارک شد بهتون خبر می‌دم.
آقای پليس (تعجبِ وحشتناک): تو چی‌کار داری می‌کني؟؟؟!!!!!!!

آقای پليس با دست راستش ترمز دستی رو تا آخر بالا می‌کشه و دست چپش رو محکم به سمتی که شما نشستيد پرتاب می‌کنه درحاليکه با انگشت اشاره‌اش بيرون رو نشون می‌ده و داد می‌زنه: بيرون!!! . انگشت اشاره‌ی آقای پليس درست روبروی صورت شما متوقف می‌شه بطوری‌که مجبور می‌شيد سرتون رو يه کمی عقب ببريد تا به دست آقای پليس نخوريد.

آقای پليس (داد): تا دوماه ديگه حق نداری امتحان بدی.!!!! 
شما: جناب سرکار بابا اتفاقی که نيفتاده. آدم که نکشتم.
آقای پليس (داد با عصبانيت): برو بيرون تا arrest ات نکردم
شما: جناب سرکار، چهار تا طفل يتيم دارم. داغ بچه‌هاتون رو نبينيد. جناب سرکار پريشب زنِ دختر داييِ مادرم از پشت بوم افتاده بوده پايين. به حضرت عباس قسم مادرزنم ديروز رفته زير تريلی عمرش رو داده به شما ......

پرده‌ی چهارم:
دوماه بعد. قبل از اينکه سوار ماشين بشيد
آقای پليسِ زشت کريه‌المنظرِ چاقِ کچلِ بی‌سوادِ بی‌فرهنگ : مستر رضا، اين پرميت رانندگيت که expired شده.برا چی ‌اومدی اينجا. بايد بری دوباره امتحان آيين نامه بدی....

و اين ماجرا ادامه دارد...



۱: اينا يه‌سری‌شون ايران رو آی‌ران تلفظ می‌کنند. اومديد اينجا حواستون باشه نگيد شما اهل يه کشور ديگه‌ هستيد. بعد ممکنه به جرم گذرنامه‌ی جعلی يکی دوساعت معطلتون کنند (برای من که پيش نيومده! ولی حالا گفتم بدونيد).

*********************************

من - جای همگی خالی - يه سر رفتم west coast. مسافرت فشرده‌ای بود ولی کلی از دوستان قديمی رو ديدم. توی ايران خيلی‌ حرف از ايران‌گردی می‌زديم. آخرش هم نشد که نشد و آرزوی کرمانشاه و لرستان و همدان و کهکيلويه و خيلی جاهای ديگه به دلمون موند .بدی اينجا اينه که همه‌ی شهرهاش مثل همه، دقيقا! حتی موزه‌هاش. اينه که يه شهر رو که ديدی ديگه هيچی برات تازگی نداره. شهرهای کشورهای قديمی مثل ايران اولا هر کدوم از زمين تا آسمون متفاوته ( از زبان و لهجه و معماری و دين و آداب و رسوم و غذا و .... ) ثانيا ايران خيلی بزرگ نيست. اينه که ميشه با ماشين کلی جاهاش رو رفت. اگر توی ايران هستيد يه ياعلی بگيد و تا دير نشده! دور ايران رو بگرديد. خواستيد هم وايسيد من که برگشتم با هم می‌ريم. کرمانشاه و همدان که رديفه ولی من کسی توی لرستان نمی‌شناسم. يزد هم رفتيد که مهدی (برادر عزيزم) ازتون take care می‌کنه ( البته اگه جناب سرلشگر بهش مرخصی بدهند!) . سفرنامه‌ی مصور west coast هم to come !!

امروز مسابقات World Cup  دانشگاه بود. تيم جمهوری اسلامی ايران هم (که دايی‌تون برایش در دفاع چپ بازی می‌کرد) بدون اينکه تمرينی داشته باشه با اتکا به عنايات الهی و با يک روحيه‌ی بسيجی به ميدان رفت و با ۴ شکست پی‌درپی (از جمله مقابل فرانسه و ترکيه) از دور رقابت‌ها خارج شد. تک گل تيم در ۴ بازی رو هم يک بازيکن خارجی برامون زد! ما تقريبا شده بوديم مالديو جام جهانی دانشگاه.

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤