می دل آويزانا ...


...
...
چشمان آبی٬ موهای مجعد بلند٬ محاسن سیاه٬ بازوان تنومند٬ صورتی آرام٬ نگاهی نافذ٬ با کوله پشتی و شال کمر و  قطار فشنگِ حمایل گردن٬ اهل استادسرای رشت٬ نامش یونس٬ فرزند میرزا بزرگ ...

اگر ایرانی باشی و تاریخ۱ چند سده‌ی گذشته‌ی آمریکا را بخوانی٬ بیشتر از هرچیزی شاید حسودیت شود. تاریخشان پر است از روشنی و پیشرفت. اگر مصلح و آزادی‌خواهی برخواسته٬ درست است که سختی‌ها کشیده و بدی‌ها‌ دیده٬ ولی در نهایت پیروز بوده. در نهایت در قلب مردم بوده٬ در نهایت بزرگش داشته‌اند و با سربلندی از دنیا رفته. داستان‌های تاریخی‌شان خیلی سفید است. لذت می‌بری می‌خوانی٬ همه پایان خوش دارند.

تاریخ ایران٬‌ برعکس٬ همه تراژدی است. بزرگمردی و دلاوری اگر هرازچندگاهی از گوشه‌ای سر برآورده٬ شاید کوتاه مدت موفقیت‌هایی به دست آورده٬ ولی سرانجام یا کشته شده و یا در بدترین شرایط و در فقر و تبعید از دنیا رفته‌٬
و بدتر از همه این‌که مردم هم رهایش کرده‌اند و فراموش.

یازدهم آذرماه سالگرد شهادت میرزا کوچک‌خان جنگلی است. یونس معروف به میرزا کوچک در سال ۱۲۵۷ هجری شمسی در رشت به‌دنیا آمد. زبان و ادبیات عرب و فقه و اصول را در رشت آموخت و در سن ۲۸ سالگی به درجه‌ی اجتهاد نائل آمد. میرزا جنبش جنگل را پایه‌گذاری کرد که ملهم از انقلاب مشروطه٬ و همزمان با آشفتگی اوضاع کشور و ورود قوای بیگانه بود. جنبش جنگل مخالف تزارها بود٬ ولی بعد از انقلاب اکتبر روابطش با روسیه پیچیده شد و چندبار تغییر کرد. کوچک‌خان پس از مدت‌ها مبارزه با اعتماد به قول عدم دخالت روسیه٬ در شمال ایران اعلام حکومت جمهوری کرد (۱۲۹۹ه. ش.)٬ و تصمیم داشت با ورود به تهران و تشکیل مجلس٬ حکومت را "به دست نمایندگان ملت" بسپارد. از اصول اساسی انقلابیون به سرکردگی میرزا "بطلان تمام قراردادهای به ضرر ایران "، "عدم دخالت روسیه در امور داخلی" و "تساوی همه‌ی اقوام بشر در حقوق" بود. اختلافات داخلی جنگلی‌ها و تبانی روسیه، انگلیس، سردار سپه و کمونیست‌های داخلی علیه انقلاب جنگل، سرانجام قیام را کاملا به تحلیل برد. میرزا در یازدهم آذرماه سال 1300 هجری شمسی٬ در حالی‌که یارانش یا به خارج پناهنده یا تسلیم قشون دولت شده بودند٬ در کوه‌های خلخال در اثر بوران شدید به شهادت رسید. مقبره‌ی میرزا در دهکده‌ی سلیمان داراب رشت است.

عقاید میرزا کوچک‌خان هم مانند عقاید خیلی دیگر از آزادی‌خواهان ایران محل منازعه و شک و تردید است. نمی‌دانم شاید هم این خصلت متفکرین و مورخین ایرانی است که با اما و شایدهای گاه حتی بی‌پایه همه‌ی بزرگان را زیر سوال برده‌اند. ولی٬ این را می‌دانم که اگر دلاوری را هشتاد و اندی سال بعد مردم کوچه بازار به خوبی یاد کنند و برایش تصنیف و شعر بخوانند٬ باید در قلب مردم جا وا کرده باشد، و این جز از نیتی راست و طینتی پاک بر نیاید:

تیتراژ سریال کوچک جنگلی۲ 
ساخته‌ی سید محمدمیرزمانی
آواز ناصر مسعودی


آن‌چه که برای ما از میرزا - علاوه بر یاد و خاطره‌اش - ماند٬ درس‌های جنبش جنگل بود که زود فراموش شد، و تجربه‌ی تلخ شکست آزادی‌خواهی بود٬ که بازهم بارها به‌وقوع پیوست.


نمی‌دانم چرا ما ایرانی‌ها همه چیز را زود فراموش می‌کنیم؟ می‌دانیم٬ فقط یادمان می‌رود٬
ولی کاش یادمان نمی‌رفت،
کاش یادمان نمی‌رفت که دکتر حشمت‌ چگونه میرزا را تنها گذاشت و تسلیم وعده‌های قشون دولت شد٬ و روز بعد سرش بر دار بود.
یادمان نمی‌رفت که آخرین همراه و یار وفادار و شریک شهادت میرزا٬ نه یک جنگلی بود و نه حتی یک ایرانی۳...
و کاش یادمان نمی‌رفت که هرچه سردار سپه و باریگاد قزاق و سایر قشون بر سر جنگلی‌ها و مردم آوردند بماند٬ طبق معمول٬ آخر باز این مردم بودند که در واپسین و دردناک‌ترین پرده‌ی سناریوی زندگی یک بزرگ‌مرد٬ دسته دسته به تماشای سر بریده‌ی میرزا می‌رفتند و ...
کدام بزرگ‌مرد تاریخ‌مان را ارج نهاده‌ایم؟ به یاد مصدق افتاده‌ام و آن عکس تنها و شکسته و پیر و خزیده در عبایش. و به هشتاد و اندی سال بعد می‌اندیشم که خامه‌ی آیندگان شرح عکس سر بریده‌ی کدامیک از ما را خواهند نوشت.



از راست به چپ: میرزا کوچک٬ دکتر حشمت‌ الاطباء٬ گائوگ (معروف به هوشنگ)٬ سر بریده‌ی میرزا

 

 

۱. مقصود تاریخِ مستقل از چند دهه‌ی گذشته است. برای قضاوت در مورد چند دهه‌ی گذشته هنوز خیلی زود است.

۲.

چقد جنگلَ خوسی،ملت وَسی، خسته نُبُستی،می‌جان جانانا ٬ تَرا گَمَه ميرزا کوچک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دل آويزانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
چِرِه زوتر نايی، تندتر نايی، تنها بنايی، گيلان ويرانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
بيا ای روح روان،تی‌ريشا‌قربان،بهم نوانان،تی کاس چومانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا
اَمه رشتی جَغَلان،ايسيم تی فرمان، کُنيم اَمه جان، تی پا جير قربانا٬ ترا گمه ميرزا کوچک خانا

چقدر در دل جنگل می خوابی برای خاطر ملت٬خسته نشدی٬ای جان جانان من٬بتو ميگويم ميرزا کوچک خان٬
خدا ميداند که من نمی توانم بخوابم٬از ترس دشمن٬دلم پريشان است٬...
چرا زودتر نمی آئی٬تندتر نمی آئی٬تنها گذاشتی٬گيلان ويران را٬...
بيا ای روح و روان من٬فدای آن ريش تو٬روی هم نگذار٬آن چشمان  زاغت را٬...
ما بچه های رشت٬به فرمان تو هستيم٬جانمان را فدا ميکنيم٬زير پای تو٬...


۳. تنها همراه میرزا در مسیر کوه‌های خلخال گائوگ آلمانی بود که در اثر بوران شدید به همراه میرزا کشته شد.


منابع:
فخرایی٬ ابراهیم. سردار جنگل٬
تهران 1346
داور پناه٬ پرویز. میرزا کوچک خان٬ پیشتاز مشروطیت و نهضت جنگل (مقاله)
کتابخانه بنیاد پژوهشی فرهنگی میرزا کوچک جنگلی
http://kochakkhan.blogfa.com
عکس‌ها از وب

 

 


*************************

*************************

*************************


چندتا نکته: 

۱- هدف مطالب نوشته شده در این وبلاگ فقط انعکاس یک‌سری وقایع و تصویرهاست و نه تحلیل آن‌ها. من قرار شده هیچ تحلیلی نکنم. بنابراین اصولا منظور خاصی از یک نوشته به جز همان وجه انعکاس وجود ندارد. (مطالب تحلیلی جاهای دیگری نوشته می‌شوند!).

۲- همانطور که قبلا هم گفته بودم٬ این وبلاگ قرار نبوده و نیست که دفتر خاطرات باشد٬ و تقریبا همه‌ی داستان‌های نوشته شده٬ برای دوستان من در دانشگاه‌های مختلف اتفاق افتاده‌اند که من نوشتن آن‌ها را جالب یا مفید دانستم.(اگر لازم شد می‌تونم
reference بدم J
)  برخی نوشته‌ها حتی با عقاید شخصی من صددرصد در تضاد است. امیدوام همگی از جمله‌ی کسانی باشیم که "سخن دیگران را می‌شنوند و آن با تفکر و تعقل می‌سنجند و از بخش درست آن پیروی می‌کنند."
امیدوارم با این توضیح برخی سوءتفاهم‌‌ها هم برطرف شده باشد. اینقدر هم همه‌چیز را جدی نگیرید.


۳- از تمام کسانی که لطف می‌کنند و comment می‌گذارند واقعا سپاسگزارم. من تمام comment ها را با دقت٬ شاید هرکدام را حداقل سه چهار بار٬ می‌خوانم. در مورد وضعیت زندگی در آمریکا که نوشته بودید بیشتر بنویسم٬ وبلاگ عالی دوستم سلمان را هم حتما توصیه می‌کنم. 

  
نویسنده : محمدرضا اعلم ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥